این روزها...

دلتنگی در کوچه  پس کوچه های دلم ...چه بی هدف پرسه می زند!

می دانی! ...پاییز که می شود، آسمان سکوت می کند... ابر، بغض!

و در این بغض کشنده، هیچ چیز دردناک تر از اخم آفتاب نیست

و بنگر بر تن لرزان بید مجنون، که چگونه از سردی دستان آفتاب بی تابی می کند!

اما بیچاره برگ!

که چه ملتمسانه دست به دامن درخت می شود؟!

...

و نفرین بر باد پاییزی!

که با بی مهری دستش را می کشد و این سو، آن سو می برد،

چاره ای جز سقوط ندارد، برگ...

وقتی درخت به سر، اندیشه برگ تازه ای دارد!

.

.

.

آنجا که تنهایی معنا می شود

آسمان سکوتش را می شکند... فریاد می زند... آرام آرام می گرید...

آرام آرام می لغزد اشک هایش، بر صورت رنگ پریده برگ... که در گوشه ای در انتظار مرگ خزیده است!

آری ... پاییز غم های بسیاری در دل نهفته دارد!